![]() |
![]() |
|
| در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس/ بازار خودفروشی از آن سوی دیگرست |
|
سلام عزیزم:
بازم دلم برات کلی تنگ شده... ولی اینبار دلتنگیم یه جور دیگه است... بذار خوشحالت کنم بهنام دیگه نمی خوام بهت فکر کنم چون می دونم که تو اینو می خوای و من راضیم به چیزی که تو بخوای... امیدوارم اگه در تمام مدتی که همدیگرو می شناختیم اذیتت کردم منو ببخشی...به خاطر همه ی بدی هایی که در حقت کردم ازت عذر می خوام کاش می شد همه ی این حرفهارو به خودت بگم نه که توی یه بلاگ مسخره بنویسمشون. دیگه عکستو ندارم... فراموشت می کنم و اگر هم نتونستم این کارو بکنم سعی می کنم که دیگه بهت فکر نکنم... امیدوارم که خوشبخت بشی عزیزم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:18 توسط شبنم |
|
|
پشت دریا شهریست
که در آن پنجره ها رو به تجلی بازست
بامها جای کبوتر هاییست
که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر
شاخه ی معرفتیست
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر میاید در باد
پشت دریا شهریست
که در آن وسعت خورشید
به اندازه ی چشمان سحرخیزانست
پشت دریا شهریست
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد از این خاک غریب
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:11 توسط شبنم |
|
|
سلام عزیز دلم خوبی
می دونم الان یاس های حیاتتون در اومده و حیاط خونتون پر از عطر گل یاس شده اونقدر که وقتی بابات از در میاد تو مثل همیشه بهت می گه بوی این یاس ها ادم رو دیوونه می کنه... می دونم الان داری اماده می شی که بری امتحان ازمون ارشد دانشگاه ازاد رو بدی امروز عصر ازمون داری برات دعا می کنم عزیزم امیدوارم که امتحانت رو خوب بدی گلم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:0 توسط شبنم |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:1 توسط شبنم |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:25 توسط شبنم |
|
|
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد، دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
ـ ای نخورده مست ـ
لحظه ی دیدار نزدیک است.
اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:47 توسط شبنم |
|
|
دلم اونقدر برات تنگ شده که خودتم نمی تونی تصورش رو بکنی... می دونم که تو. هم دلت برای من تنگ شده اما نمی دونم دلیل اینهمه دوری و فاصله چیه ؟!!!! و من هنوز هر روز به امیدی واهی میلم رو چک می کنم تا که شاید خبری از تو ... می دونم که تو هم هر روز این کار رو می کنی تا شاید خبری از من بگیری اما من به خاطر دلیلی که خودت آوردی به خودم اجازه نمی دم که دیگه هیچ میلی برات بفرستم... و من هنوز منتظرم...
کاش هنوز هم در نظر تو رنگ آبی داشتم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:11 توسط شبنم |
|
|
من كه تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندي
مواظب افكارت باش كه گفتارت مي شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:5 توسط شبنم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:3 توسط شبنم |
|
|
توی این شب سیاه مه گرفته . . . نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست . . . عزیزم ؟؟ دنیا همین جور نمیمونه . . . یه روز اخر میشکنه خواب زمونه . . . عزیزم ؟؟ شب همیشه شب نمیمونه . . . صبح میشه ، افتاب میاد رو بوم خونه . . . عزیزم ؟؟ دنیا گلستان میشه یک روز . . . هرچی مشکل باشه اسان میشه یک روز . . . مهربونی جای کینه را میگیره . . . هر جا دردی باشه اسان میشه یک روز . . . یه روز از روزها که هیچکس نمیدونه . . . بدی از دنیا میره خوبی میمونه . . . من و دل منتظر اون روز خوبیم . . . حتی از ما نبینی اگر نشونه . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:55 توسط شبنم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:49 توسط شبنم |
|
|
افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:9 توسط شبنم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| پیوندها |
|
صدای آرامش... باران دل مهدی موعود فروشگاه آنلاین کتاب ادبیات |
|
RSS
|