تبليغاتX
نجوای شبانه
در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس/ بازار خودفروشی از آن سوی دیگرست
سلام عزیزم:

بازم دلم برات کلی تنگ شده... ولی اینبار دلتنگیم یه جور دیگه است... بذار خوشحالت کنم بهنام دیگه نمی خوام بهت فکر کنم چون می دونم که تو اینو می خوای و من راضیم به چیزی که تو بخوای...

امیدوارم اگه در تمام مدتی که همدیگرو می شناختیم اذیتت کردم منو ببخشی...به خاطر همه ی بدی هایی که در حقت کردم ازت عذر می خوام

کاش می شد همه ی این حرفهارو به خودت بگم نه که توی یه بلاگ مسخره بنویسمشون.

دیگه عکستو ندارم...

فراموشت می کنم و اگر هم نتونستم این کارو بکنم سعی می کنم که دیگه بهت فکر نکنم...

امیدوارم که خوشبخت بشی عزیزم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:18  توسط شبنم | 

 

 

پشت دریا شهریست

 

که در آن پنجره ها رو به تجلی بازست

 

بامها جای کبوتر هاییست

 

که به فواره ی هوش بشری می نگرند

 

دست هر کودک ده ساله ی شهر

 

شاخه ی معرفتیست

 

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

 

که به یک شعله به یک خواب لطیف

 

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

 

و صدای پر مرغان اساطیر میاید در باد

 

پشت دریا شهریست

 

که در آن وسعت خورشید

 

به اندازه ی چشمان سحرخیزانست

 

پشت دریا شهریست

 

قایقی خواهم ساخت

 

خواهم انداخت به آب

 

قایق از تور تهی

 

و دل از آرزوی مروارید

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

 

دور باید شد از این خاک غریب

 

شب سرودش را خواند

 

نوبت پنجره هاست

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:11  توسط شبنم | 
سلام عزیز دلم خوبی

می دونم الان یاس های حیاتتون در اومده و حیاط خونتون پر از عطر گل یاس شده اونقدر که وقتی بابات از در میاد تو مثل همیشه بهت می گه بوی این یاس ها ادم رو دیوونه می کنه...

می دونم الان داری اماده می شی که بری امتحان ازمون ارشد دانشگاه ازاد رو بدی امروز عصر ازمون داری برات دعا می کنم عزیزم امیدوارم که امتحانت رو خوب بدی گلم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط شبنم | 

از باد صبا دم تو جوید

 

با خاک زمین غم تو گوید

بادی بفرستش از دیارت

 

خاکیش بده به یادگارت

هر کو نه چو باد بر تو لرزد

 

نه باد که خاک هم نیرزد

وانکس که نه جان به تو سپارد

 

آن به که ز غصه جان برآرد

گر آتش عشق تو نبودی

 

سیلاب غمت مرا ربودی

ور آب دو دیده نیستی یار

 

دل سوختی آتش غمت زار

خورشید که او جهان فروزست

 

از آه پرآتشم بسوزست

ای شمع نهان خانه جان

 

پروانه خویش را مرنجان

جادو چشم تو بست خوابم

 

تا گشت چنین جگر کبابم

ای درد و غم تو راحت دل

 

هم مرهم و هم جراحت دل

قند است لب تو گر توانی

 

از وی قدری به من رسانی

کاشفته گی مرا درین بند

 

معجون مفرح آمد آن قند

هم چشم بدی رسید ناگاه

 

کز چشم تو اوفتادم ای ماه

بس میوه آبدار چالاک

 

کز چشم بد اوفتاد بر خاک

انگشت کش زمانه‌اش کشت

 

زخمیست کشنده زخم انگشت

از چشم رسیدگی که هستم

 

شد چون تو رسیده‌ای ز دستم

نیلی که کشند گرد رخسار

 

هست از پی زخم چشم اغیار

خورشید که نیلگون حروفست

 

هم چشم رسیده کسوفست

هر گنج که برقعی نپوشد

 

در بردن آن جهان بکوشد

روزی که هوای پرنیان پوش

 

خلخال فلک نهاد بر گوش

 

سیماب ستارها در آن صرف

 

شد ز آتش آفتاب شنگرف

 

مجنون رمیده دل چو سیماب

 

با آن دو سه یار ناز برتاب

 

آمد به دیار یار پویان

 

لبیک زنان و بیت گویان

 

می‌شد سوی یار دل رمیده

 

پیراهن صابری دریده

 

می‌گشت به گرد خرمن دل

 

می‌دوخت دریده دامن دل

 

می‌رفت نوان چو مردم مست

 

می‌زد به سر و به روی بر دست

 

چون کار دلش ز دست بگذشت

 

بر خرگه یار مست بگذشت

 

بر رسم عرب نشسته آنماه

 

بر بسته ز در شکنج خرگاه

 

آن دید درین و حسرتی خورد

 

وین دید در آن و نوحه‌ای کرد

 

لیلی چو ستاره در عماری

 

مجنون چو فلک به پرده‌داری

 

لیلی کله بند باز کرده

 

مجنون گله‌ها دراز کرده

 

لیلی ز خروش چنگ در بر

 

مجنون چو رباب دست بر سر

 

لیلی نه که صبح گیتی افروز

 

مجنون نه که شمع خویشتن سوز

 

لیلی بگذار باغ در باغ

 

مجنون غلطم که داغ بر داغ

 

لیلی چو قمر به روشنی چست

 

مجنون چو قصب برابرش سست

 

لیلی به درخت گل نشاندن

 

مجنون به نثار در فشاندن

 

لیلی چه سخن؟ پری فشی بود

 

مجنون چه حکایت؟ آتشی بود

 

لیلی سمن خزان ندیده

 

مجنون چمن خزان رسیده

 

لیلی دم صبح پیش می‌برد

 

مجنون چو چراغ پیش می‌مرد

 

لیلی به کرشمه زلف بر دوش

 

مجنون به وفاش حلقه در گوش

 

لیلی به صبوح جان نوازی

 

مجنون به سماع خرقه بازی

 

لیلی ز درون پرند می‌دوخت

 

مجنون ز برون سپند می‌سوخت

 

لیلی چو گل شکفته می‌رست

 

مجنون به گلاب دیده می‌شست

 

لیلی سر زلف شانه می‌کرد

 

مجنون در اشک دانه می‌کرد

 

لیلی می مشگبوی در دست

 

مجنون نه ز می ز بوی می مست

 

قانع شده این از آن به بوئی

 

وآن راضی از این به جستجوئی

 

از بیم تجسس رقیبان

 

سازنده ز دور چون غریبان

 

تا چرخ بدین بهانه برخاست

 

کان یک نظر از میانه برخاست

 

چون راه دیار دوست بستند

 

بر جوی بریده پل شکستند

 

مجنون ز مشقت جدائی

 

کردی همه شب غزل‌سرائی

 

هردم ز دیار خویش پویان

 

بر نجد شدی سرود گویان

 

یاری دو سه از پس اوفتاده

 

چون او همه عور و سرگشاده

 

سودا زده زمانه گشته

 

در رسوائی فسانه گشته

 

خویشان همه در شکایت او

 

غمگین پدر از حکایت او

 

پندش دادند و پند نشیند

 

گفتند فسانه چند نشیند

 

پند ار چه هزار سودمند است

 

چون عشق آمد چه جای پند است

 

مسکین پدرش بمانده در بند

 

رنجور دل از برای فرزند

 

در پرده آن خیال بازی

 

بیچاره شده ز چاره‌سازی

 

پرسید ز محرمان خانه

 

گفتند یکایک این فسانه

 

کو دل به فلان عروس دادست

 

کز پرده چنین به در فتادست

 

چون قصه شنید قصد آن کرد

 

کز چهره گل فشاند آن گرد

 

آن در که جهان بدو فروزد

 

بر تاج مراد خود بدوزد

 

وآن زینت قوم را به صد زین

 

خواهد ز برای قره‌العین

 

پیران قبیله نیز یک سر

 

بستند برآن مراد محضر

 

کان در نسفته را درآن سفت

 

با گوهر طاق خود کند جفت

 

یکرویه شد آن گروه را رای

 

کاهنگ سفر کنند از آنجای

 

از راه نکاح اگر توانند

 

آن شیفته را به مه رسانند

 

چون سید عامری چنان دید

 

از گریه گذشت و باز خندید

 

با انجمنی بزرگ برخاست

 

کرد از همه روی برگ ره راست

 

آراسته با چنان گروهی

 

می‌رفت به بهترین شکوهی

 

چون اهل قبیله دل آرام

 

آگاه شدند خاص تا عام

 

رفتند برون به میزبانی

 

ار راه وفا و مهربانی

 

در منزل مهر پی فشردند

 

وآن نزل که بود پیش بردند

 

با سید عامری به یک بار

 

گفتند چه حاجت است پیش‌آر

 

مقصود بگو که پاس داریم

 

در دادن آن سپاس داریم

 

گفتا که مرادم آشنائیست

 

آنهم ز پی دو روشنائیست

 

وانگه پدر عروس را گفت

 

کاراسته باد جفت با جفت

 

خواهم به طریق مهر و پیوند

 

فرزند ترا ز بهر فرزند

 

کاین تشنه جگر که ریگ زاده است

 

بر چشمه تو نظر نهاده است

 

هر چشمه که آب لطف دارد

 

چون تشنه خورد به جان گوارد

 

زینسان که من این مراد جویم

 

خجلت نبرم برآنچه گویم

 

معروف‌ترین این زمانه

 

دانی که منم درین میانه

 

هم حشمت و هم خزینه دارم

 

هم آلت مهر و کینه دارم

 

من در خرم و تو در فروشی

 

بفروش متاع اگر به هوشی

 

چندان که بها کنی پدیدار

 

هستم به زیادتی خریدار

 

هر نقد که آن بود بهائی

 

بفروش چو آمدش روائی

 

چون گفته شد این حدیث فرخ

 

دادش پدر عروس پاسخ

 

کاین گفته نه برقرار خویش است

 

میگو تو فلک به کار خویش است

 

گرچه سخن آبدار بینم

 

با آتش تیزکی نشینم

 

گردوستپی درین شمار است

 

دشمن کامیش صدهزار است

 

فرزند تو گر چه هست بدرام

 

فرخ نبود چو هست خودکام

 

دیوانگیی همی نماید

 

دیوانه حریف ما نشاید

 

اول به دعا عنایتی کن

 

وانگه ز وفا حکایتی کن

 

تا او نشود درست گوهر

 

این قصه نگفتنی است دیگر

 

گوهر به خلل خرید نتوان

 

در رشته خلل کشید نتوان

 

دانی که عرب چه عیب جویند

 

این کار کنم مرا چه گویند

 

با من بکن این سخن فراموش

 

ختم است برین و گشت خاموش

 

چون عامریان سخن شنیدند

 

جز باز شدن دری ندیدند

 

نومید شده ز پیش رفتند

 

آزرده به جای خویش رفتند

 

هر یک چو غریب غم رسیده

 

از راه زبان ستم رسیده

 

مشغول بدانکه گنج بازند

 

وان شیفته را علاج سازند

 

وانگه به نصیحتش نشاندند

 

بر آتش خار می‌فشاندند

 

کاینجا به از آن عروس دلبر

 

هستند بتان روح پرور

 

یاقوت لبان در بناگوش

 

هم غالیه پاش و هم قصب پوش

 

هر یک به قیاس چون نگاری

 

آراسته‌تر ز نو بهاری

 

در پیش صد آشنا که هستی

 

بیگانه چرا همی پرستی

 

بگذار کزین خجسته نامان

 

خواهیم ترا بتی خرامان

 

یاری که دل ترا نوازد

 

چون شکر و شیر با تو سازد

 

مجنون چو شنید پند خویشان

 

از تلخی پند شد پریشان

 

زد دست و درید پیرهن را

 

کاین مرده چه می‌کند کفن را

 

آن کز دو جهان برون زند تخت

 

در پیرهنی کجا کشد رخت

 

چون وامق از آرزوی عذرا

 

گه کوه گرفت و گاه صحرا

 

ترکانه ز خانه رخت بربست

 

در کوچگه رحیل بنشست

 

دراعه درید و درع می‌دوخت

 

زنجیر برید و بند می‌سوخت

 

می‌گشت ز دور چون غریبان

 

دامن بدریده تا گریبان

 

بر کشتن خویش گشته والی

 

لاحول ازو به هر حوالی

 

دیوانه صفت شده به هر کوی

 

لیلی لیلی زنان به هر سوی

 

احرام دریده سر گشاده

 

در کوی ملامت او فتاده

 

با نیک و بدی که بود در ساخت

 

نیک از بد و بد ز نیک نشناخت

 

می‌خواند نشید مهربانی

 

بر شوق ستاره یمانی

 

هر بیت که آمد از زبانش

 

بر یاد گرفت این و آتش

 

حیران شده هر کسی در آن پی

 

می‌دید و همی گریست بر وی

 

او فارغ از آنکه مردمی هست

 

یا بر حرفش کسی نهد دست

 

حرف از ورق جهان سترده

 

می‌بود نه زنده و نه مرده

 

بر سنگ فتاده خوار چون گل

 

سنگ دگرش فتاده بر دل

 

صافی تن او چو درد گشته

 

در زیر دو سنگ خرد گشته

 

چون شمع جگر گداز مانده

 

یا مرغ ز جفت باز مانده

 

در دل همه داغ دردناکی

 

بر چهره غبارهای خاکی

 

چون مانده شد از عذاب و اندوه

 

سجاده برون فکند از انبوه

 

بنشست و به هایهای بگریست

 

کاوخ چکنم دوای من چیست

 

آواره ز خان و مان چنانم

 

کز کوی به خانه ره ندانم

 

نه بر در دیر خود پناهی

 

نه بر سر کوی دوست راهی

 

قرابه نام و شیشه ننگ

 

افتاد و شکست بر سر سنگ

 

شد طبل بشارتم دریده

 

من طبل رحیل برکشیده

 

ترکی که شکار لنگ اویم

 

آماجگه خدنگ اویم

 

یاری که ز جان مطیعم او را

 

در دادن جان شفیعم او را

 

گر مستم خواند یار مستم

 

ور شیفته گفت نیز هستم

 

چون شیفتگی و مستیم هست

 

در شیفته دل مجوی و در مست

 

آشفته چنان نیم به تقدیر

 

کاسوده شوم به هیچ زنجیر

 

ویران نه چنان شد است کارم

 

کابادی خویش چشم دارم

 

ای کاش که بر من اوفتادی

 

خاکی که مرا به باد دادی

 

یا صاعقه‌ای درآمدی سخت

 

هم خانه بسوختی و هم رخت

 

کس نیست که آتشی در آرد

 

دود از من و جان من برآرد

 

اندازد در دم نهنگم

 

تا باز رهد جهان ز ننگم

 

از ناخلفی که در زمانم

 

دیوانه خلق و دیو خانم

 

خویشان مرا ز خوی من خار

 

یاران مرا ز نام من عار

 

خونریز من خراب خسته

 

هست از دیت و قصاص رسته

 

ای هم نفسان مجلس ورود

 

بدرود شوید جمله بدرود

 

کان شیشه می که بود در دست

 

افتاده شد آبگینه بشکست

 

گر در رهم آبگینه شد خورد

 

سیل آمد و آبگینه را برد

 

تا هر که به من رسید رایش

 

نازارد از آبگینه پایش

 

ای بی‌خبران ز درد و آهم

 

خیزید و رها کنید راهم

 

من گم شده‌ام مرا مجوئید

 

با گم شدگان سخن مگوئید

 

تا کی ستم و جفا کنیدم

 

با محنت خود رها کنیدم

 

بیرون مکنید از این دیارم

 

من خود به گریختن سوارم

 

از پای فتاده‌ام چه تدبیر

 

ای دوست بیا و دست من گیر

 

این خسته که دل سپرده تست

 

زنده به توبه که مرده تست

 

بنواز به لطف یک سلامم

 

جان تازه نما به یک پیامم

 

دیوانه منم به رای و تدبیر

 

در گردن تو چراست زنجیر

 

در گردن خود رسن میفکن

 

من به باشم رسن به گردن

 

زلف تو درید هر چه دل دوخت

 

این پرده‌دری ورا که آموخت

 

دل بردن زلف تو نه زور است

 

او هندو و روزگار کور است

 

کاری بکن ای نشان کارم

 

زین چه که فرو شدم برآرم

 

یا دست بگیر از این فسوسم

 

یا پای بدار تا ببوسم

 

بی کار نمی‌توان نشستن

 

در کنج خطاست دست بستن

 

بی‌رحمتم این چنین چه ماندی

 

(ارحم ترحم) مگر نخواندی

 

آسوده که رنج بر ندارد

 

از رنجوران خبر ندارد

 

سیری که به گرسنه نهد خوان

 

خردک شکند به کاسه در نان

 

آن راست خبر از آتش گرم

 

کو دست درو زند بی‌آزرم

 

ای هم من و هم تو آدمیزاد

 

من خار خسک تو شاخ شمشاد

 

زرنیخ چو زر کجا عزیز است

 

زان یک من ازین به یک پشیز است

 

ای راحت جان من کجائی

 

در بردن جان من چرائی

 

جرم دل عذر خواه من چیست

 

جز دوستیت گناه من چیست

 

یکشب ز هزار شب مرا باش

 

یک رای صواب گو خطا باش

 

گردن مکش از رضای اینکار

 

در گردن من خطای اینکار

 

این کم زده را که نام کم نیست

 

آزرم تو هست هیچ غم نیست

 

صفرای تو گر مشام سوز است

 

لطفت ز پی کدام روز است

 

گر خشم تو آتشی زند تیز

 

آبی ز سرشک من بر او ریز

 

ای ماه نوم ستاره تو

 

من شیفته نظاره تو

 

به گر به توام نمی‌نوازند

 

کاشفته و ماه نو نسازند

 

از سایه نشان تو نه پرسم

 

کز سایه خویشتن می‌بترسم

 

من کار ترا به سایه دیده

 

تو سایه ز کار من بریده

 

بردی دل و جانم این چه شور است

 

این بازی نیست دست زور است

 

از حاصل تو که نام دارم

 

بی‌حاصلی تمام دارم

 

بر وصل تو گرچه نیست دستم

 

غم نیست چو بر امید هستم

 

گر بیند طفل تشنه در خواب

 

کورا به سبوی زر دهند آب

 

لیکن چو ز خواب خوش براید

 

انگشت ز تشنگی بخاید

 

پایم چو دولام خم‌پذیر است

 

دستم چو دو یا شکنج گیر است

 

نام تو مرا چو نام دارد

 

کو نیز دویا دولام دارد

 

عشق تو ز دل نهادنی نیست

 

وین راز به کس گشادنی نیست

 

با شیر به تن فرو شد این راز

 

با جان به در آید از تنم باز

 

این گفت و فتاد بر سر خاک

 

نظارگیان شدند غمناک

 

گشتند به لطف چاره سازش

 

بردند به سوی خانه بازش

 

عشقی که نه عشق جاودانیست

 

بازیچه شهوت جوانیست

 

عشق آن باشد که کم نگردد

 

تا باشد از این قدم نگردد

 

آن عشق نه سرسری خیالست

 

کورا ابد الابد زوالست

 

مجنون که بلند نام عشقست

 

از معرفت تمام عشقست

 

تا زنده به عشق بارکش بود

 

چون گل به نسیم عشق خوش بود

 

واکنون که گلش رحیل یابست

 

این قطره که ماند ازو گلابست

 

من نیز بدان گلاب خوشبوی

 

خوش می‌کنم آب خود درین جوی

 

چون رایت عشق آن جهانگیر

 

شد چون مه لیلی آسمان گیر

 

هرروز خمیده نام تر گشت

 

در شیفتگی تمامتر گشت

 

هر شیفتگی کز آن نورداست

 

زنجیر بر صداع مرد است

 

برداشته دل ز کار او بخت

 

درمانده پدر به کار او سخت

 

می‌کرد نیایش از سر سوز

 

تازان شب تیره بردمد روز

 

حاجت گاهی نرفته نگذاشت

 

الا که برفت و دست برداشت

 

خویشان همه در نیاز با او

 

هر یک شده چاره‌ساز با او

 

بیچارگی ورا چو دیدند

 

در چاره‌گری زبان کشیدند

 

گفتند به اتفاق یک سر

 

کز کعبه گشاده گردد این در

 

حاجت گه جمله جهان اوست

 

محراب زمین و آسمان اوست

 

پذرفت که موسم حج آید

 

ترتیب کند چنانکه باید

 

چون موسم حج رسید برخاست

 

اشتر طلبید و محمل آراست

 

فرزند عزیز را به صد جهد

 

بنشاند چو ماه در یکی مهد

 

آمد سوی کعبه سینه پرجوش

 

چون کعبه نهاد حلقه بر گوش

 

گوهر به میان زر برآمیخت

 

چون ریگ بر اهل ریگ می‌ریخت

 

شد در رهش از بسی خزانه

 

آن خانه گنج گنج خانه

 

آندم که جمال کعبه دریافت

 

دریافتن مراد بشتافت

 

بگرفت به رفق دست فرزند

 

در سایه کعبه داشت یکچند

 

گفت ای پسر این نه جای بازیست

 

بشتاب که جای چاره سازیست

 

در حلقه کعبه کن دست

 

کز حلقه غم بدو توان رست

 

گو یارب از این گزاف کاری

 

توفیق دهم به رستگاری

 

رحمت کن و در پناهم آور

 

زین شیفتگی به راهم آور

 

دریاب که مبتلای عشقم

 

و آزاد کن از بلای عشقم

 

مجنون چو حدیث عشق بشنید

 

اول بگریست پس بخندید

 

از جای چو مار حلقه برجست

 

در حلقه زلف کعبه زد دست

 

می‌گفت گرفته حلقه در بر

 

کامروز منم چو حلقه بر در

 

در حلقه عشق جان فروشم

 

بی‌حلقه او مباد گوشم

 

گویند ز عشق کن جدائی

 

کاینست طریق آشنائی

 

من قوت ز عشق می‌پذیرم

 

گر میرد عشق من بمیرم

 

پرورده عشق شد سرشتم

 

جز عشق مباد سرنوشتم

 

آن دل که بود ز عشق خالی

 

سیلاب غمش براد حالی

 

یارب به خدائی خدائیت

 

وانگه به کمال پادشائیت

 

کز عشق به غایتی رسانم

 

کو ماند اگر چه من نمانم

 

از چشمه عشق ده مرا نور

 

واین سرمه مکن ز چشم من دور

 

گرچه ز شراب عشق مستم

 

عاشق‌تر ازین کنم که هستم

 

گویند که خو ز عشق واکن

 

لیلی‌طلبی ز دل رها کن

 

یارب تو مرا به روی لیلی

 

هر لحظه بده زیاده میلی

 

از عمر من آنچه هست بر جای

 

بستان و به عمر لیلی افزای

 

گرچه شده‌ام چو مویش از غم

 

یک موی نخواهم از سرش کم

 

از حلقه او به گوشمالی

 

گوش ادبم مباد خالی

 

بی‌باده او مباد جامم

 

بی‌سکه او مباد نامم

جانم فدی جمال بادش

 

گر خون خوردم حلال بادش

گرچه ز غمش چو شمع سوزم

 

هم بی غم او مباد روزم

عشقی که چنین به جای خود باد

 

چندانکه بود یکی به صد باد

می‌داشت پدر به سوی او گوش

 

کاین قصه شنید گشت خاموش

دانست که دل اسیر دارد

 

دردی نه دوا پذیر دارد

چون رفت به خانه سوی خویشان

 

گفت آنچه شنید پیش ایشان

کاین سلسله‌ای که بند بشکست

 

چون حلقه کعبه دید در دست

زو زمزمه‌ای شنید گوشم

 

کاورد چو زمزمی به جوشم

گفتم مگر آن صحیفه خواند

 

کز محنت لیلیش رهاند

او خود همه کام ورای او گفت

 

نفرین خود و دعای او گفت

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:1  توسط شبنم | 

 

گوینده داستان چنین گفت

 

آن لحظه که در این سخن سفت

کز ملک عرب بزرگواری

 

بود است به خوب‌تر دیاری

بر عامریان کفایت او را

 

معمورترین ولایت او را

خاک عرب از نسیم نامش

 

خوش بودی تر از رحیق جامش

صاحب هنری به مردمی طاق

 

شایسته‌ترین جمله آفاق

سلطان عرب به کامگاری

 

قارون عجم به مال داری

درویش نواز و میهمان دوست

 

اقبال درو چو مغز در پوست

می‌بود خلیفه‌وار مشهور

 

وز پی خلفی چو شمع بی‌نور

محتاج‌تر از صدف به فرزند

 

چون خوشه بدانه آرزومند

در حسرت آنکه دست بختش

 

شاخی بدر آرد از درختش

یعنی که چو سرو بن بریزد

 

سوری دگرش ز بن بخیزد

تا چون به چمن رسد تذروی

 

سروی بیند به جای سروی

گر سرو بن کهن نبیند

 

در سایه سرو نو نشیند

زنده است کسی که در دیارش

 

ماند خلفی به یادگارش

می‌کرد بدین طمع کرمها

 

می‌داد به سائلان درمها

بدی به هزار بدره می‌جست

 

می‌کاشت سمن ولی نمی‌رست

در می‌طلبید و در نمی‌یافت

 

وز درطلبی عنان نمی‌تافت

و آگه نه که در جهان درنگی

 

پوشیده بود صلاح رنگی

هرچ آن‌طلبی اگر نباشد

 

از مصلحتی به در نباشد

هر نیک و بدی که در شمارست

 

چون در نگری صلاح کارست

بس یافته کان به ساز بینی

 

نایافته به چو باز بینی

بسیار غرض که در نورداست

 

پوشیدن او صلاح مرد است

هرکس به تکیست بیست در بیست

 

واگه نه کسی که مصلحت چیست

سررشته غیب ناپدیدست

 

پس قفل که بنگری کلیدست

چون در طلب از برای فرزند

 

می‌بود چو کان به لعل دربند

ایزد به تضرعی که شاید

 

دادش پسری چنانکه باید

نو رسته گلی چو نار خندان

 

چه نار و چه گل هزار چندان

روشن گهری ز تابناکی

 

شب روز کن سرای خاکی

چون دید پدر جمال فرزند

 

بگشاد در خزینه را بند

از شادی آن خزینه خیزی

 

می‌کرد چو گل خزینه ریزی

فرمود ورا به دایه دادن

 

تا رسته شود ز مایه دادن

دورانش به حکم دایگانی

 

پرورد به شیر مهربانی

هر شیر که در دلش سرشتند

 

حرفی ز وفا بر او نوشتند

هر مایه که از غذاش دادند

 

دل دوستیی در او نهادند

هر نیل که بر رخش کشیدند

 

افسون دلی بر او دمیدند

چون لاله دهن به شیر میشست

 

چون برگ سمن به شیر می‌رست

گفتی که به شیر بود شهدی

 

یا بود مهی میان مهدی

از مه چو دو هفته بود رفته

 

شد ماه دو هفته بر دو هفته

شرط هنرش تمام کردند

 

قیس هنریش نام کردند

چون بر سر این گذشت سالی

 

بفزود جمال را کمالی

عشقش به دو دستی آب می‌داد

 

زو گوهر عشق تاب می‌داد

سالی دو سه در نشاط و بازی

 

می‌رست به باغ دل‌نوازی

چون شد به قیاس هفت ساله

 

آمود بنفشه کرد لاله

کز هفت به ده رسید سالش

 

افسانه خلق شد جمالش

هرکس که رخش ز دور دیدی

 

بادی ز دعا بر او دمیدی

شد چشم پدر به روی او شاد

 

از خانه به مکتبش فرستاد

دادش به دبیر دانش‌آموز

 

تا رنج بر او برد شب و روز

جمع آمده از سر شکوهی

 

با او به موافقت گروهی

هر کودکی از امید و از بیم

 

مشغول شده به درس و تعلیم

با آن پسران خرد پیوند

 

هم لوح نشسته دختری چند

هر یک ز قبیله‌ای و جائی

 

جمع آمده در ادب سرائی

قیس هنری به علم خواندن

 

یاقوت لبش به در فشاندن

بود از صدف دگر قبیله

 

ناسفته دریش هم طویله

آفت نرسیده دختری خوب

 

چون عقل به نام نیک منسوب

آراسته لعبتی چو ماهی

 

چون سرو سهی نظاره گاهی

شوخی که به غمزه‌ای کمینه

 

سفتی نه یکی هزار سینه

آهو چشمی که هر زمانی

 

کشتی به کرشمه‌ای جهانی

ماه عربی به رخ نمودن

 

ترک عجمی به دل ربودن

زلفش چو شبی رخش چراغی

 

یا مشعله‌ای به چنگ زاغی

کوچک دهنی بزرگ سایه

 

چون تنگ شکر فراخ مایه

شکر شکنی به هر چه خواهی

 

لشگرشکن از شکر چه خواهی

تعویذ میان هم‌نشینان

 

در خورد کنار نازنینان

محجوبه بیت زندگانی

 

شه بیت قصیده جوانی

عقد زنخ از خوی جبینش

 

وز حلقه زلف عنبرینش

گلگونه ز خون شیر پرورد

 

سرمه ز سواد مادر آورد

بر رشته زلف و عقد خالش

 

افزوده جواهر جمالش

در هر دلی از هواش میلی

 

گیسوش چو لیل و نام لیلی

از دلداری که قیس دیدش

 

دلداد و به مهر دل خریدش

او نیز هوای قیس می‌جست

 

در سینه هردو مهر می‌رست

عشق آمد و جام خام در داد

 

جامی به دو خوی رام در داد

مستی به نخست باده سختست

 

افتادن نافتاده سختست

چون از گل مهر بو گرفتند

 

با خود همه روزه خو گرفتند

این جان به جمال آن سپرده

 

دل برده ولیک جان نبرده

وان بر رخ این نظر نهاده

 

دل داده و کام دل نداده

یاران به حساب علم خوانی

 

ایشان به حساب مهربانی

یاران سخن از لغت سرشتند

 

ایشان لغتی دگر نوشتند

یاران ورقی ز علم خواندند

 

ایشان نفسی به عشق راندند

یاران صفت فعال گفتند

 

ایشان همه حسب حال گفتند

یاران به شمار پیش بودند

 

و ایشان به شمار خویش بودند

هر روز که صبح بردمیدی

 

یوسف رخ مشرقی رسیدی

کردی فلک ترنج پیکر

 

ریحانی او ترنجی از زر

لیلی ز سر ترنج بازی

 

کردی ز زنخ ترنج سازی

زان تازه ترنج نو رسیده

 

نظاره ترنج کف بریده

چون بر کف او ترنج دیدند

 

از عشق چو نار می‌کفیدند

شد قیس به جلوه‌گاه غنجش

 

نارنج رخ از غم ترنجش

برده ز دماغ دوستان رنج

 

خوشبوئی آن ترنج و نارنج

چون یک چندی براین برآمد

 

افغان ز دو نازنین برآمد

عشق آمد و کرد خانه خالی

 

برداشته تیغ لاابالی

غم داد و دل از کنارشان برد

 

وز دل شدگی قرارشان برد

زان دل که به یکدیگر نهادند

 

در معرض گفتگو فتادند

این پرده دریده شد ز هر سوی

 

وان راز شنیده شد به هر کوی

زین قصه که محکم آیتی بود

 

در هر دهنی حکایتی بود

کردند بسی به هم مدارا

 

تا راز نگردد آشکارا

بند سر نافه گرچه خشک است

 

بوی خوش او گوای مشک است

یاری که ز عاشقی خبر داشت

 

برقع ز جمال خویش برداشت

کردند شکیب تا بکوشند

 

وان عشق برهنه را بپوشند

در عشق شکیب کی کند سود

 

خورشید به گل نشاید اندود

چشمی به هزار غمزه غماز

 

در پرده نهفته چون بود راز

زلفی به هزار حلقه زنجیر

 

جز شیفته دل شدن چه تدبیر

زان پس چو به عقل پیش دیدند

 

دزدیده به روی خویش دیدند

چون شیفته گشت قیس را کار

 

در چنبر عشق شد گرفتار

از عشق جمال آن دلارام

 

نگرفت هیچ منزل آرام

در صحبت آن نگار زیبا

 

می‌بود ولیک ناشکیبا

یکباره دلش ز پا درافتاد

 

هم خیک درید و هم خر افتاد

و آنان که نیوفتاده بودند

 

مجنون لقبش نهاده بودند

او نیز به وجه بینوائی

 

می‌داد بر این سخن گوائی

از بس که سخن به طعنه گفتند

 

از شیفته ماه نو نهفتند

از بس که چو سگ زبان کشیدند

 

ز آهو بره سبزه را بریدند

لیلی چون بریده شد ز مجنون

 

می‌ریخت ز دیده در مکنون

مجنون چو ندید روی لیلی

 

از هر مژه‌ای گشاد سیلی

می‌گشت به گرد کوی و بازار

 

در دیده سرشک و در دل آزار

می‌گفت سرودهای کاری

 

می‌خواند چو عاشقان به زاری

او می‌شد و می‌زدند هرکس

 

مجنون مجنون ز پیش و از پس

او نیز فسار سست می‌کرد

 

دیوانگیی درست می‌کرد

می‌راند خری به گردن خرد

 

خر رفت و به عاقبت رسن برد

دل را به دو نیم کرد چون ناز

 

تا دل به دو نیم خواندش یار

کوشید که راز دل بپوشد

 

با آتش دل که باز کوشد

خون جگرش به رخ برآمد

 

از دل بگذشت و بر سر آمد

او در غم یار و یار ازو دور

 

دل پرغم و غمگسار از او دور

چون شمع به ترک خواب گفته

 

ناسوده به روز و شب نخفته

می‌کشت ز درد خویشتن را

 

می‌جست دوای جان و تن را

می‌کند بدان امید جانی

 

می‌کوفت سری بر آستانی

هر صبحدمی شدی شتابان

 

سرپای برهنه در بیابان

او بنده یار و یار در بند

 

از یکدیگر به بوی خرسند

هر شب ز فراق بیت خوانان

 

پنهان رفتی به کوی جانان

در بوسه زدی و بازگشتی

 

بازآمدنش دراز گشتی

رفتنش به از شمال بودی

 

باز آمدنش به سال بودی

در وقت شدن هزار برداشت

 

چون آمد خار در گذر داشت

می‌رفت چنانکه آب در چاه

 

می‌آمد صد گریوه بر راه

پای آبله چون به یار می‌رفت

 

بر مرکب راهوار می‌رفت

باد از پس داشت چاه در پیش

 

کامد به وبال خانه خویش

گر بخت به کام او زدی ساز

 

هرگز به وطن نیامدی باز

سلطان سریر صبح خیزان

 

سر خیل سپاه اشک ریزان

متواری راه دلنوازی

 

زنجیری کوی عشقبازی

قانون مغنینان بغداد

 

بیاع معاملان فریاد

طبال نفیر آهنین کوس

 

رهیان کلیسیای افسوس

جادوی نهفته دیو پیدا

 

هاروت مشوشان شیدا

کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت

 

دل خوش کن صدهزار بی رخت

اقطاع ده سپاه موران

 

اورنگ نشین پشت گوران

دراجه قلعه‌های وسواس

 

دارنده پاس دیر بی‌پاس

مجنون غریب دل شکسته

 

دریای ز جوش نانشسته

یاری دو سه داشت دل رمیده

 

چون او همه واقعه رسیده

با آن دو سه یار هر سحرگاه

 

رفتی به طواف کوی آن ماه

بیرون ز حساب نام لیلی

 

با هیچ سخن نداشت میلی

هرکس که جز این سخن گشادی

 

نشنودی و پاسخش ندادی

آن کوه که نجد بود نامش

 

لیلی به قبیله هم مقامش

از آتش عشق و دود اندوه

 

ساکن نشدی مگر بر آن کوه

بر کوه شدی و میزدی دست

 

افتان خیزان چو مردم مست

آواز نشید برکشیدی

 

بی‌خود شده سو به سو دویدی

وانگه مژه را پر آب کردی

 

با باد صبا خطاب کردی

کی باد صبا به صبح برخیز

 

در دامن زلف لیلی آویز

گو آنکه به باد داده تست

 

بر خاک ره اوفتاده تست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:25  توسط شبنم | 
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد، دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ های! نپریشی صفای زلفکم را، دست! و آبرویم را نریزی، دل! ـ ای نخورده مست ـ لحظه ی دیدار نزدیک است. اخوان ثالث
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:47  توسط شبنم | 
دلم  اونقدر برات تنگ شده که خودتم نمی تونی تصورش رو بکنی... می دونم که تو. هم دلت برای من تنگ شده اما نمی دونم دلیل اینهمه دوری و فاصله چیه ؟!!!! و من هنوز هر روز به امیدی واهی میلم رو چک می کنم تا که شاید خبری از تو ... می دونم که تو هم هر روز این کار رو می کنی تا شاید خبری از من بگیری اما من به خاطر دلیلی که خودت آوردی به خودم اجازه نمی دم که دیگه هیچ میلی برات بفرستم... و من هنوز منتظرم...

کاش هنوز هم در نظر تو رنگ آبی داشتم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:11  توسط شبنم | 

من كه تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندي
مشت بر مهره ي تنهايي من پيچاندي
مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت
بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي
ذكرها گفتي و بر گفته ي خود خنديدي
از همين نغمه ي تاريك ، مرا ترساندي
بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي
دست ويرانگر توعادت چرخيدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ي ايمان خواندي
قلب صد پاره ي من مهره ي صد دانه نبود
تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي
جمع كن ، رشته ي ايمان دلم پاره شده ست
من كه تسبيح نبودم ، تو چرا چرخاندي؟

 


مواظب افكارت باش كه گفتارت مي شود
مواظب گفتارت باش كه رفتارت مي شود
مواظب رفتارت باش كه عادتت مي شود
مواظب عادتت باش كه شخصيتت مي شود
مواظب شخصيتت باش كه سر نوشتت مي شود

حضرت علی (ع)


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:5  توسط شبنم | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:3  توسط شبنم | 

توی این شب سیاه مه گرفته . . .

نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست . . .

عزیزم ؟؟ 

دنیا همین جور نمیمونه . . .

یه روز اخر میشکنه خواب زمونه . . .

عزیزم ؟؟

شب همیشه شب نمیمونه . . .

صبح میشه ، افتاب میاد رو بوم خونه . . .

عزیزم ؟؟

دنیا گلستان میشه یک روز . . .

هرچی مشکل باشه اسان میشه یک روز . . .

مهربونی جای کینه را میگیره . . .

هر جا دردی باشه اسان میشه یک روز . . .

یه روز از روزها که هیچکس نمیدونه . . . 

بدی از دنیا میره خوبی میمونه . . .

من و دل منتظر اون روز خوبیم . . .

حتی از ما نبینی اگر نشونه . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:55  توسط شبنم | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:49  توسط شبنم | 

افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست

 داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل

 دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز

 با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق

 شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که

 اسمش عشق واقعیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:9  توسط شبنم |